فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
483
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
لبه اى بسان تيغ دارد . السَّرَايا - ج سَرَايَات : مترادف ( السَّرَاية ) به معناى سراي است . اين واژه فارسى است . السَّرَايَة - ج سَرَايَات : جاى ادارات دولتى ، دربار شاه . اين واژه فارسى است . سَرَأَ - - سَرْاً [ سرأ ] تِ الجرادةُ أو السمكةُ أو الضبَّة : ملخ يا ماهي يا سوسمار تخم ريزى كرد . سَرَّأَ - تَسْرِئَةً [ سرأ ] تِ الجرادةُ أو السمكةُ أو الضبَّة : ملخ يا ماهي يا سوسمار تخم ريزى كرد . سَرَبَ - - سُرُوباً الماءُ : آب روان شد ، - الرجُلُ : آن مرد به راه خود رفت ، - تِ الابِلُ : شتران براى چرا رفتند . سَرِبَ - - سَرَباً الإناءُ : آنچه كه در ظرف بود روان شد ، - الماءُ مِن الإنَاءِ : آب از ظرف روان شد . سُرِبَ - بر اثر دود گداخته ى نقره كه داخل بينى او شد سرگيجه گرفت . سَرَّبَ - تَسْرِيباً القِرْبةَ : مشك را پر از آب كرد ، - الماءَ مِنَ الإناءِ : آب را از ظرف روان ساخت ، - الإبلَ : شتران را دسته دسته روان كرد ، - اليَّ الأَشياءَ : آن چيزها را يكى يكى به من داد ، - الحافِرُ : سُم در زمين از راست و چپ حفره ايجاد كرد ، - الرحُلُ : آن مرد به خانه برگشت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . السَّرْب - ستور ، روبرو ، راه ، سينه . السِّرْب - ج أَسْرَاب : دِل ، راه ، نخلستان ، گله ى آهو و پرندگان و جز آنها ؛ « سِرْبٌ من الطَّائِرات » : يك اسكادران هواپيما . السَّرَب - ج أَسْرَاب : كانال آب ، آبى كه از مشك روان باشد ، حفره يا غار كه در زيرزمين باشد ، سوراخ جانوران وحشى . السَّرِب - آبِ روان ؛ « مَزَادَةٌ سَرِبَةٌ » : مشكى كه از آن آب چكه كند . السِّرْبَال - ج سَرَابِيل [ سربل ] : پيراهن يا هر پوششى . السُّرْبَة - ج سُرْب : گلَّه و دسته از آهوان و اسبان و جز آنها ، زنبورها ، رديف درختان انگور ، راه و روش ، موى ميانه سينه تا شكم . سَرْبَلَ - سَرْبَلَةً [ سربل ] ه : بر او جامه پوشانيد . السُّرَّة - ج سُرَّات و سُرَر [ سرّ ] ( ع ا ) : ناف كه در ميان شكم قرار دارد ، منفذ تغذيه ى جنين در رحم ؛ « سُرَّةُ الوَادِي » : ميان درّه ، بهترين جاى درّه ؛ « سُرَّة الحوضِ » : جاى گرد آمدن آب در ته حوض ؛ « سُرَّةُ البلدِ » : مركز شهر ؛ « سُرَّةُ الْفَرَس » ( فك ) : نام ستاره ايست در آسمان ؛ « امْرَأَةٌ سُرَّةٌ » : زنى كه مردم را شاد كند . السَّرَّة - يك دسته ريحان . السِّرْتِيفِيكا - به واژه ى ( الشَّهَادةُ الابْتِدَائيَّة ) مراجعه شود . سَرَجَ - - سَرْجاً : دروغ گفت ، - تِ المرأَةُ شَعْرَها : آن زن موى سر خود را بافت . سَرِجَ - - سَرَجاً : دروغ گفت ، زيباروى شد . سَرَّجَ - تَسْرِيجاً الحديثَ : سخن را جعل كرد و به دروغ گفت ، - الشَّيءَ : آن چيز را نيكو كرد ، - ه اللَّه : خداوند او را توفيق دهد ، - الشعَرَ : موى را بافت ، - الثوبَ : جامه را قبل از دوختن كوك زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( شَرَّج ) با حرف شين مىباشد . السَّرْج - ج سُرُوج : پالان ستور و بيشتر بر زين اسب اطلاق مىشود . السِّرْجِن - سرگين ، زباله . اين واژه فارسى است . السِّرْجُون - سرگين ، زباله . اين واژه فارسى است . السِّرْجِين - سرگين ، زباله . اين واژه فارسى است . سَرَحَ - - سَرْحاً و سُرُوحاً تِ المواشي : چهار پايان به چرا رفتند ، - السَّيلُ : سيل به آرامى و آسانى روان شد ، - سَرْحاً المَوَاشيَ : چهارپايان را به چرا فرستاد ، - ه : او را رها كرد ، فرستاد ، - ما في صَدْرِه : آنچه در سينه داشت بيرون ريخت . سَرِحَ - - سَرَحاً الرجلُ : آن مرد پي كار خود روان شد . سَرَّحَ - تَسْرِيحاً المواشيَ : ستوران و چهارپايان را به چرا فرستاد ، - الْقَومَ : آن قوم را رها كرد و آزاد نمود ، - الجُنُودَ : سربازان را مرخص كرد و به خانه هايشان برگردانيد ، - الزوْجَةَ : زن را طلاق داد ، - الشعَرَ : موى سر را شانه كرد ، - الأَمْرَ : آن كار را آسان كرد ، - اليه رَسُولًا : به سوى او نماينده و پيام آورى فرستاد ، - اللَّه فُلاناً لِلْخَيرِ : خداوند او را در كارهاى خير موفق گرداند ، - عنه : او را دلگرم و آسوده خيال كرد ، ويرا رهائى داد . السَّرْح - مص ، - ج سُرُوح : ستور ، چارپا ، حياط خانه ، درختِ بلند ، درختى كه خار نداشته باشد . السُّرُح - « خيلٌ أَو ناقةٌ سُرُحٌ » : اسب يا ماده شترى كه تُند و آرام راه پيمايد ؛ « مِشْيةٌ سُرُحٌ » : راه رفتن آرام و آسان ؛ « عَطَاءٌ سُرُحٌ » : بخشش فورى . السِّرْحَال - ( ح ) : گرگ . السِّرْحَان - ج سِرَاح و سَرَاحٍ و سَرَاحِين ( ح ) : گرگ ، - ( ح ) : شير ، ميان حوض ؛ « ذَنَبُ السِّرْحَان » : فجر كاذب ، صبح كاذب . السِّرْحَانة - ( ح ) : مؤنث ( السرْحَان ) است . السَّرْحَة - واحد ( السرْح ) است ، - ( ح ) : ماده الاغ جوان كه هنوز باردار نشده است . السُّرْحُوب - ج سَرَاحِيب ( ح ) : شغال ، بلند قدى كه اندام وى متناسب باشد . سَرَدَ - - سَرْداً و سِرَاداً الدرعَ : زره را بافت و ساخت ، - الجلدَ : چرم يا پوست را سوراخ كرد ، - الشيءَ : آن چيز را سوراخ كرد ، - الحَديثَ او القَراءَةَ : سخن يا خواندن را خوب ادا كرد ، - الصّومَ : پياپي روزه گرفت ، - الكتابَ : كتاب يا نامه را با شتاب خواند ، - سَرَداً : پياپي روزه گرفت . سَرِدَ - - سَرَداً : روزه ى خود را پياپي گرفت . سَرَّدَ - تَسْرِيداً النخلُ : درخت نخل از بى آبى پژمرده شد ، - الأَدِيمَ و نحوَه : چرم و مانند آن را سوراخ كرد و درز آن را دوخت . السَّرْد - مص ، اسم است براى هر زره يا